خسته شدم از بس نوشتم رادین مریضه خودم مریضم...
هفته گذشته رادین کلا نرفت مهد مریض بود! بعدش پنج شنبه در اوج تب و لرز منم گرفتم و رفتم سرکار....... تا اینکه سرم بهم زدن جمعه هم حالم افتضاحی بود! ار همه بدتر اینکه مادرشوهرم اینا تهران هستن و دلم میخواد دعوتشون کنم ولی واقعاااااااااااااا نمیتونم!
دیشب هم دم خونه خاله همسری ماشینو دزد زد!!!!!!!!! من نمیدونم چیکار کنیم دزدا اینقدر توهم نزنن این ماشین آدم پولداری نیست!!!!!!! اینقدر توی ماشینو نگردین بابا هیچی توش نیس به خدا....
خلاصه همش این روزا اگه بیام اینجا می نویسم دزد بهمون زده! همسری آینه ماشینو شکسته! رادین مریضه خودم همینطور.......... برام دعا کنید و بس
ایه نحس شدم ......
نظرات () هر چی میام اینجا مثل آدم حرفای خوب بزنم شاید بعدا خوندم و سرحال اومدم ولی انگار هیچ اتفاق خوبی انتظار مارو اخیرا نمیکشه!!!!!!!
هفته گذشته اتفاقات ریز و درشت بد!!!زیاد افتاد ولی نمیگم چون از یادآوری شون متنفرم
حالا از دو روز قبل هم رادین باز مریض شده تبی کرده بود که دیروز توی مطب دکترش شانس آوردیم تشنج نکرد!!!!!! بهش دیاز×پام دادن و بالا آورد ... دیگه کلی توی مطب گریه کردم
فقط اومدم امروز اینجا بنویسم که خسته شدم از این همه بدبیاری ها از این که هیچ روزی شاد نیستیم!!!!!! دلمون بهیچ چیز خوش نیست... برای رادین نگرانم!
باز امروز من موندم دیروز مامان موند فردا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟ با اون وضع افتضاح شرکت در پیت ما!!!!!!!!
دلم گرفته خیلی..خدایا خودت بهمون رحم کن
نظرات () پنج شنبه از صبح خونه بودم قرار بود سه تا از همکارام بیان خونم و کمی خوش باشیم! کیک درستیدم و ....... ای خوش گذشت!
عصری به همسری گفتم بریم خرید و بعدش دوتایی بریم شام بیرون.. رادین را گذاشتیم پیش مامانم و رفتیم خرید خیلی خوب بود چیزای که لازم داشتم خریدم بدون اذیت رادین و شام هم با همسری رفتیم همون جای رمانتیک و خوشمزه غذایی مورد علاقه خوردیم و بعد هم رفتیم در*بند!!!!!!! کمی راه رفتیم خیلی هم سرد بود ولی خوش گذشت .......... خوشحال از اینکه بهمون خوش گذشته اومدیم خونه بخوابیم ساعت 12 و نیم شب دلم واسه رادین شور زد زنگ زدم مامانم گفت یه بند داره گریه میکنه وایییییییییی صداش هم می اومد دلم ترکید و بالاخره رفتیم .. همین که رسیدیم بیچاره حسابی بالا اورد بچم.! دلم خیلی سوخت براش سریع بهش نبات دادم و گرفتیم خوابیدیم صبح گفتیم به اتفاق مامان اینا بریم پیک نیک.......... رفتیم خرید کردیم و رفتیم سمت جاده کرج ....... رسیدیم دیدیم راهو بستن جاده یه طرفه شده قیافه مون دیدنی بود
رفتیم که مثلا بریم کرد*ان ... یه راه فرعی رفتیم و پننننننننننننچر شدیم
هه! حالا دیگه همه عصبانی بودیم یه ذره دیگه جلوتر دقیقا دو دفیقه بعد از پنچرگیری به خاطر دیر ترمز کردن همسری از پشت زدیم به یه پیکان فراضه که یارو میخواست کل خسارتهای ماشین اسقاطیشو اون روز از ما بگیره........از اون جمعه فقط ترافیک جاده کرج واسمون موند با این تفاوت که همه بعد از 5 روز تعطیلی سرحال از سفر میومدن و ما از پیک نیک... !!!!!!!
خلاصه اینم از جمعه عصر و پیک نیک مفرح ما...
حالا شب خسته و له و لورده اومدیم بخوابیم رادین هی نق و نوق ....نفهمیدیم چشه!!!! تا بالاخره ساعت 3 مارو کشوند بیمارستان کسر*ی ....... بعععععععععععععععععله مریض شده بودن ... اومدیم خونه براش سوپ درست کردم و ساعت 12 رفتم سرکار عصبانی و خسته وبی روحیه و ..... تا بعد از ساعت کاری تازه آقای رییس صدام کرد و کلی هم ایشون بخاطر دیر سرکار رفتن بنده از خجالتم درااومدن !!!!!!! برام چرت و پرت گفتتتتتتتتت که دیگه درست حسابی خستگی به تنم بچسبه!!!!!!! زمین و زمان دست بهم داده بود یه مشت و مال حسابی بهم بدن
دیگه نمیشد گریه مو بغضمو بخورم... نشستم یه دل سییییییییییر واسه اتفاقات این چند روز گریه کردم ....
امروز هم صدقه دادم ..........
خدا کنه زودتر آخر هفته بشه
نظرات () امروز بعد از 4 ماه رادین را بردم پیش دکترش برای بی خوابی هاش لجبازی ها و چکاپ!
هر کس می رسید می گفت این چرا ریز مونده؟ دکترش گفت رادین 5 سانت فدش و 1 کیلو ورنش نسبت به سنش بیشتره یعنی از نمودار هم زده بالا
برا خوابش هم شربت داد و گفت کلا حالش خوبه
شماها خودتون برین دکترررررررررررر......
ما هم خوشحال شدیم
هفته دیگه تعطیلی خوبیه واسه سفر... ولی سرده و حسشششششششش نیست مگه نه؟
نظرات () رفتیم میوه بخریم همسری پیاده شده چون رادین توی ماشین خواب بود منم پشت فرمون نشستم تا بیاد...دلم هوارررررررررررر تا هوای بابارو کرده بغض داره خفم میکنه .. یه آقایه مثل بابا پیر یهو اومده دم شیشه ماشین بر وبر رادین رو نگاه میکنه و بی مقدمه میگه بچه تون خوابه؟ ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! همسری میگه آره شیشه ش دستش خوابش برده مثل بابام میگه خدا براتون نگهش داره روزای خوبی رو با هم داشته باشیددددد و میره................... دیگه بغضه میترکه و با تاری اشکای توی چشمم تا خونه گریه میکنم .... بابام دیگه بر نمیگرده که بگه بابایی بیشتر رادین را بغل کن نکنه توی خیابون زیاد راهش ببری و تند تند راه بری اونو دنبال خودت بکشونیش قلبش کوچولویه هاااااااااا... مواظب یچه م باش مواظب بچه م باش..............
صدات تا اخر عمر توی گوشمه..............
نظرات () میرم خونه مامان اینا خوشحال باشم نمیشه! به همسری پیشنهاد میدم رادین را ببریم سرزمین*عجایب !! شاید حالم خوب شه ولی فقط تا اونجا هستم خوبم وقتی برمیگردیم غم دنیا توی دلمه!!!!!!!! هیچ وقت از ادمای غصه دار خوشم نمیومده یعنی در واقع از ادمی که همش غم داره و سگرمه هاش توی همه متنفر بودم ولی حالا چییییییی؟ خودم...
رادین میگه ما ما......... به به یعنی غذا بده بهم... اینقدر من مامان کم کاری شدم؟
چند روز دیگه شب چهلم بابای عزیزه... براش مراسم گرفتیم توی یه رستوران .... ولی دیگه بازم برنمی گردی هر چقدر بچه هات برات محبت کنن اونارو گذاشتی و رفتی؟؟؟؟؟؟؟
مامان زنگ زده به همه فامیلا و گفته سیاهشونو دربیارن.. چون دیگه هفته اینده محرمه و سیاه روی سیاه خیلی بد میشه!!!!!!!
بابا روحت شاد باشه.....بیشتر از همیشه دوستت دارم
نظرات () 22 روزه که غم نبودن بابا مارو داغون کرده...... بعد از فوت مامان * من*ظر و بعد هم بابا هم ما گوسفند کشتیم هم بهنام اینا که توی یه خانواده سه تا فوت نداشته باشیم ولی خاله بابام هم به رحمت خدا رفت و سه نفر ازمون دور شدن اون هم توی سه هفته پشت سر هم به حرف خیلی راحته ولی کشیدن غصه هاشون یه مثنوی درده!
نصقه شب از خواب میپرم یادم می افته که بابام چقدر مهربون بود چقدر همه رو دوس داشت چقدر عاشق بچه ها و نوه هاش بود هر وقت به مامانم زنگ میزدم از اون ور صداش میومد که بگو بچه مو بیاره ببینم دلم براش تنگ شده!!!!!!! دلم از غصه پاره میشه حالا چییییییییی؟ مامانم حوصله نداره همهش نشسته عکس بابارو نگاه میکنه اشک میریزه.... ساناز همینطور...........
مامان بابای همسری بعد از سه ماه اومدن ایران.... کلی سوغاتی برای رادین اوردن و آخر هفته هم خونه ما بودن.....دیروز صبح جمعه با مامانم اینا رفتن به*شت زهرا و برگشتن ناهار خوردیم دور هم بعد هم همه رفتن خونشون
ما هم رفتیم با ساناز شهر*کتاب کامرا*نیه لوازم تحریر خریدیم... بعدش رادین یه خواب حسابی توی ماشین کرد وقتی اومدیم شب خسته و له و لورده بخوابیم دیگه خوابش نمیومد و تا میذاشتم توی تختش بیرونو نشون میداد یعنی منوببر توی هال برام تلویزیون روشن کن.. دیگه ساعت 3 گریه میکردم از خستگی ...... اومد بوسم کرد و گذاشتم توی تختش نمیدونم کی خوابش برد
ماشین جدیدمونو دوس ندارم چون خیلی گنده س!!!!! همون طور که فکر میکردم اصلا نمیتونم باهاش راحت رانندگی کنم احساس میکنم سوار کامیون شدم!!!
تا حالا که جرات نکردم با رادین دوتایی سوار شیم . بیارمش خونه......
تا ببینیم بعدا چی میشه
نظرات () بابای مهربونم بابای عزیزم ما رو تنها گذاشت و رفت!
بابا 11 روز توی آی*سی یو بستری بود و از هشتمین روز تقریبا دیگه توی این دنیا نبود مامانم که دائما بیمارستان پیشش بود و شب و روزشو اون جا می گذروند....... خودش که روز بروز بیشتر آب میشد بیماریش پیشرفت وحشتناکی داشت هیچ کس و هیچ چیز جلوی خواست خدا را نمی تونست بگیره! اون چیزی که باید اتفاق می افتاد » افتاد!!!!! از عصر پنج شنبه فشارش افت سریع د اشت من سانازو بردم خونه خودمون مامانم هم رفت منزل خالم که نزدیکه بیمارستانه که شام بخوره و برگرده بیمارستان ... برگشت بیمارستان و به من گفت سر سانازو گرم کن غصه نخوره بابا آخرین ساعات زندگیشو می گذرونه!
چه شبی را تا صبح گذروندم ........ تا اینکه 8 صبح به مامان زنگ زدم و گفت بابا خیلی حالش بدتره همه عموهام و عمه م دارن میرن بیمارستان........ من و ساناز هم راه افتادیم و رفتیم....... ساعت 12 بابای مهربونم چشای قشنگشو برای همیشه به زندگی بست و یه غم سنگین روی دلمون گذاشت و رفتتتت........... رفتنی که همه رو سوزوند به هرکس میگیم بابا این طوری شده میگن آخه آدم با اون هیکل و سلامتی چی شد یه دفعه؟
ای کاش زمان به عقب بر می گشت و تمام اون کارایی که دوس داشتی انجام می دادیم ما بچه ها با هم بهتر بودیم و زندگی قشنگتر میشد
دیروز مسجد واقعا شلوغ بود فهمیدیم چقدر دوستت داشتن چقدر خوب بودی... بابا عاشقتم.......... بدترین روز زندگی من روز تشیع تو بود.............
بابا روحت شاد باشه آروم بخواب که ما قدر تو رو می دونیم و مراسمت با آرامش و وقار و ابهتی برگزار شد فردا هم شب هفته و میخوایم بریم سر خاک.......... جسمت رفته ولی روحت توی خونه س و ما هم برات دعا میکنیم.......
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست
نظرات () 
